خرید بک لینک
روز بعد موضوع گرفتن شیرینی و ردکردن مطمئن و ناراحتی من، مطمئن مشخص بود پشیمان شده و سعی داشت غیر مستقیم بدون هیچ اشاره ای به شیرینی از دلم در بیاورد. من حرفی در موردش نزدم نه ناراحتی ام را نشان دارم و نه می توانستم عادی و راحت برخورد کنم. سرد بودم. نمایشی هم در کار نبود. وقتی از سر کار آمد و دیگ د

برچسب: نویسنده: علی فدایی تاريخ: پنجشنبه 22 تير 1396 ساعت: 15:18

یک شب قبل وقتی دیدم مطمئن با همه تلاش غیر مستقیمی که برای از دل درآوردن ناراحتیم از بابت موضوع شیرینیها می کرد اما هیچ حرفی در موردش نزد که می خرد یا نمی خرد؛ خودم دست به کار شدم و شیرینی باقلوای عربی درست کردم با کمک و همراهی زرنگ دختر و کلی انرژی مثبت و هیجانش.شیرینی عالی شد. روز مهمانی مطمئن آمده

برچسب: نویسنده: علی فدایی تاريخ: پنجشنبه 22 تير 1396 ساعت: 15:18

مهمانهایمان دیر آمده بودند و من زیر غذاها رو هی کم و زیاد کرده و بی صدا حرص خورده بودم که چرا دیر می کنند. چند ساعت قبل از آمدنشان برایم پیام گذاشته بودند که آیا می توانند یک ساعتی دیرتر بیایند و من تازه بعد از چند ساعت آمده بودم سراغ تلفنم و متوجه پیام شده بودم. جواب دادم اگر سر وقت بیایند که خوشحا

برچسب: نویسنده: علی فدایی تاريخ: چهارشنبه 21 تير 1396 ساعت: 19:42

خانم بزرگ به من زنگ زد جوابش را ندادم. به همین سادگی.می برمش برای آزمایشهایش اما نمی خواهم قبل از آن تعریف و تمجید زیادی و یا نیازمندی و بی کسی اش را باز برایم بازگو کند.می برمش اگر عمری بود.وقتی با هم در ماشین می نشینیم، کم پیش می آید صحبت کنیم و من از این بابت خوشحالم. نه من از او سوالهای زیادی می

برچسب: نویسنده: علی فدایی تاريخ: سه شنبه 20 تير 1396 ساعت: 19:27

تابستان که می شه همه ش فکر می کنم بچه ها را باید ثبت نام کنم جاهایی برای سرگرم شدن و استفاده از وقتشان. اما کم پیش آمده که برای چند هفته بتوانم جاهای مناسبی را پیدا کنم. چند بار کمپ قرآن ثبت نامشان کرده ام که سالهای بعد گرانتر شد و دیگه نکردم. تابستانهایی که می رویم ایران و یا ماه رمضان بود، دیگر لز

برچسب: نویسنده: علی فدایی تاريخ: سه شنبه 20 تير 1396 ساعت: 19:27

ساعت نزدیک ده شب هست. در اتاق خواب تکیه داده به تخت نشسته ام با صدای یک قاری قرآن از موبایلم همراه خوانی می کنم. ماه رمضان هم با همین قاری که یک جزء قرآن را در نیم ساعت می خواند همراهی کردم. فکر کردم بعد از ماه رمضان هم ادامه بدهم. هر روز نصف جزء که تقریبا یک ربع وقت می خواهد. خیلی وقت است که دیگر ه

برچسب: نویسنده: علی فدایی تاريخ: جمعه 16 تير 1396 ساعت: 21:30


وقتی امدم سراغ تلفنم که قبلش گذاشته بودم تو شارژ، دیدم در اوردن. نگاه کردم هنوز کامل نشده بود. ناراحت شدم.
_قبل از در آوردنش ببینید شارژش کامل شده نشده! همینجوری در نیارید! من همیشه توجه می کنم به شارژ تلفنهاتون شما هم اهمیت بدید!
اصل حرفم به مطمئن بود اما مهربون هم حضور داشت. می دونم کار مطمئنه. همیشه اینکار رو می کنه. یعنی می خواد برق کمتری مصرف بشه و تلفن بعد از شارژ کامل همچنان به برق وصل نباشه.
هیچی نگفت.
ببینم تکرار می شه!

برچسب: نویسنده: علی فدایی تاريخ: جمعه 16 تير 1396 ساعت: 21:30

به پیشنهاد مطمئن رفتیم سینما برای دیدن یک فیلم کودکانه. از قبل در نت نگاه کرده بودم که کدام بیشتر جالبه و بچه ها دوست دارند و Dispicable Me3 را انتخاب کردم چون بچه ها سری اول و دومش را دیده بودند و خیلی دوست داشتند. زرنگ خانم دستور دادند حتما برایشان ذرت ب

برچسب: نویسنده: علی فدایی تاريخ: جمعه 16 تير 1396 ساعت: 21:30

وقتی خانم بزرگ خیلی راحت عذرم را برای نتوانستن همراهیم با او برای تست قلبش قبول کرده بود، چقدر احساس سبکی کرده بودم. اما بعد از چند روز این احساس خوب از بین رفت. دیروز زنگ زد و گفت که حالش اصلا خوب نیست و گفت:ارغوان! بهت بگویم اگر تو نتوانی من را ببری برای آزمایشها، من همه قرارها رو کنسل می کنم! _آه

برچسب: نویسنده: علی فدایی تاريخ: جمعه 16 تير 1396 ساعت: 21:30

خواب دیده بودم مهمان دارم چهار نفر. اما وقتی می آیند خیلی بیشتر از چهار نفرند. و من بد جور نگران کافی بودن غذا هستم و اینکه یک نوع خورش بادمجان با برنج درست کرده ام و بس. پدرم هم هست. آمده در آشپزخانه که کمکم کند. بقیه خورش را می کشد و با احتیاط که ناراحت نشوم آرام آرام می گوید: خورش تمام شد.من از ش

برچسب: نویسنده: علی فدایی تاريخ: جمعه 16 تير 1396 ساعت: 21:30

مدتی می شد که با مادر صحبت نکرده ام. بارها زنگ زده بودم اما نبود. دیروز زنگ زدم و جواب داد. همون اول سلام و علیک زنگ خانه شان را زدند. گفت مهمان دارند و من قطع کردم. امروز دیدم خواهرم آنجاست به منظور احوال پرسی از مادر به خواهرم زنگ زدم که دیگر آنجا نبود و برگشته بود خانه اش. علت زنگ زدنم را گفتم. گ

برچسب: نویسنده: علی فدایی تاريخ: جمعه 16 تير 1396 ساعت: 21:30

خانم بزرگ باز زنگ زد. بعد از سلام و علیک و احوالپرسی من از او با خنده گفت: وقتی صدات رو می شنوم تشویق می شم.فکر کنم گفت تشویق می شم یا شاید گفت بهتر می شم. نمی دانم چون بعدش باز تکرار کرد که: من به جز تو کسی را ندارم که ببرتم دکتر و یا آزمایش و یا هر جایی. و ادامه داد: بهت بگویم تا حالا هیچ وقت با ک

برچسب: نویسنده: علی فدایی تاريخ: جمعه 16 تير 1396 ساعت: 21:30

به مطمئن گفتم که برای روز مهمانی شیرینی بگیرد. با بی میلی گفت: خودت بگیر من نمی گیرم._چرا؟_اوندفعه گرفتم خوب نبود و خوشت نیومد._خوب من خوشم نیومد خودت که خوشت اومده بود. نوع جدیدی بود. اینبار از نوعی بگیر که می شناسیمش. همون شیرینیهای خشک عادی یا گردویی و نارگیلی._نه من هم خوشم نیومده بود._یادمه گف

برچسب: نویسنده: علی فدایی تاريخ: جمعه 16 تير 1396 ساعت: 21:30

خیلی وقت می شود که ننوشته ام. خیلی حرفها و ماجراها ست برای نوشتن اما حالی نیست. سعی می کنم بنویسم:امروز آخرین روز مدرسه هاست. هفته پیش معلم زرنگ دختر زنگ زد و گفت زرنگ از اولهای کلاس شده و برای روز دادن تقدیر نامه و یا نمی دانم اسمش چیست که رویش اسمت را می نویسند که اول شدی باریکلا و آفرین، از همونه

برچسب: نویسنده: علی فدایی تاريخ: يکشنبه 11 تير 1396 ساعت: 6:34

حالم آنگونه است که دلم تنگ بعضیها شده. بعضیها که نباید بهشان فکر کرد. چون زیاد آدم خوبی نیستنداصلا چه حقی دارم بگویم خوب نیستند! بلکه اصلش این است که رابطه شان با من رابطه درستی نیست و نباید رابطه ایی باشد؛ اما دوستم دارند و خیلی قشنگ قربان صدقه ام می روند که اراده مقاومتم را سست می کند. آدمهایی که

برچسب: نویسنده: علی فدایی تاريخ: يکشنبه 11 تير 1396 ساعت: 6:34

دیروز که مطمئن از سر کار امد تا نیمه رفتم به استقبالش و سلام کردم. یعنی تا کنار در نرفتم. سرسنگین جوابم را داد. و آمد یک سبک بوسم کرد و وسایلش را گذاشت و رفت بالا.دیشبش که با مهربون رفته بودند بلبلش را عوض کند وقتی برگشته بود من عصبانی شده بودم. بلبل دو رگه زرد و قرمز گرفته بودند و به همراهش غذای قر

برچسب: نویسنده: علی فدایی تاريخ: يکشنبه 11 تير 1396 ساعت: 6:34

خوب همچنان همانجورم که بودم. دارم کار می کنم. یعنی سعی می کنم همه ش یک کاری بکنم. هر کاری. امروز صبح در حالیکه زرنگ دختر دل درد و اسهال و استفراغ داشت و در اتاقش به پیشنهاد من روی تختش دراز کشیده بود و قبلش کلی من غرغر کرده بودم که تقصیر خودش است که اینهمه مشکلات شکمی پیدا می کند چون دستهایش را نمی

برچسب: نویسنده: علی فدایی تاريخ: يکشنبه 11 تير 1396 ساعت: 6:34

همچنان اسم خواهرم در لیست اسمهای واتس آپ در پایین قرار داره. مشخصه که حال و حوصله م را نداره. ممکنه علتش تذکر من بوده باشه.ماه رمضان یکبار که با مادرم صحبت می کردم شکایت کرده بود: خسته شدم. همه اش مسئولیتهای زیاد و مراقبت از پدر مریض و نوه بی مادر دو ساله و علاوه بر اینها بچه های غزال (خواهرم) که ب

برچسب: نویسنده: علی فدایی تاريخ: يکشنبه 11 تير 1396 ساعت: 6:34

با اینکه در مطلب گذشته ام از مادرم انتقاد کردم که پیشنهاد کمک می کنه و بعد خودش شاکی می شه؛ خودم هم اینگونه هستم. چون معمولا سوءاستفاده دیدم. شاید مادرم هم همینگونه بوده که شاکی می شه.چند روز پیش خانم بزرگ زنگ زد و ازم خواست که ببرمش دکتر. وقت گرفته بود ساعت دو و ربع بعد از ظهر. خوب برای من اون وقت

برچسب: نویسنده: علی فدایی تاريخ: يکشنبه 11 تير 1396 ساعت: 6:34

پنج شنبه و یکبار دیگه جمعه با صدای بلند که همه بشوند یادآوری کردم ناخنهای بلندشان را بزنند. گفتم اگر بلند هست حتما بزنید. جمعه اضافه کردم بعد نبینم ناخنتون بلنده بگید یادتون رفته!دیشب آهو که کنارم بود دیدم ناخنهاش قشنگ بلند بود. با ناراحتی گفتم: مگه یاد آوری نکردم!با خجالت آرام گفت: بخشید!بعد از اون

برچسب: نویسنده: علی فدایی تاريخ: يکشنبه 11 تير 1396 ساعت: 6:34

کارهای امروزم خیلی مختصر و سریع بودن و همچنان خیلی وقت دارم و بیکارم و حوصله انجام کارهای دیگر را ندارم.حمام کردم اول صبحی. برای صبحانه تست و پنیر سرخ کردم که خوشمزه و ساده ست و بچه ها خیلی دوست دارن و خیلی هوسش را کرده بودند و شاید خیلی سالم هم نباشه. نمی دونم!دستورش رو بعد می دم.لباسهای مشکی و سفی

برچسب: نویسنده: علی فدایی تاريخ: يکشنبه 11 تير 1396 ساعت: 6:34

صفحه بندی